+ استرس کنکور

nazdike konkoore o hichi baram nist

hatman mohandesi shahrestan ghabul misham,albate sarasari

mitarsam shahrestan natunam davoom biaram

khol misham,hade aghal 4 sal door az koli khoshi

emrooz vaghean stress gereftam belakhareنگران

نویسنده : صدف ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سال جدید

سال 1391 به همتون

 تبریک میگم سال

خوبی داشته باشین

نویسنده : صدف ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

اه

از تنهایی خسته شدم

چرا هیچکی دوسم نداره آخه!

نویسنده : صدف ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بازم دیروقته

خسته شدم انقدر تو نت چرخیدم,نمیدونم چرا شبا نمیتونم بخوابم

مجموعه ساعت خوابیم تو هفته ی گذشته شده ده ساعت

جایه خالی یه نفر حتی بعد شیش ماهم داره آزارم میده

دیگه نمیتونم وانمود کنم ریلکسم

خسته شدم از تنهایی................

نویسنده : صدف ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

آخر شبه

دلم خیلی گرفته,حتی حال درس خوندنم ندارم.البته هیچکی ساعت 12 به بعد حال خوندن درس نداره!!

امروز همه دوستام با دوست پسراشون رفتن بیرون,ولی من چون هیچکی رو ندارم نرفتم

خیلی تنهام

.

.

.

.

خیلی

نویسنده : صدف ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

نیا باران.....

زمین جایه قشنگی نیست

من از اهله زمینم خوب میدانم

که گل در عقد زنبور است

ولی از یک طرف بروانه را نیز دوست دارد

نیا باران....

نویسنده : صدف ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دعای خیر پدرم - داستان آموزنده

 دعای خیر پدر

مرد جوانی ،از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود واز ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان از پدرش خواسته بود که

برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالا خره روز

فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اطاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل توبینهایت مغرور وشاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر

کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود ودر آن یک انجیل زیبا ، که روی آن نام او طلا کوب شده بود ،یافت . با عصبانیت ،

فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال ودارای که داری ، یک انجیل به من می دهی ؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت

وپدر را ترک کرد . سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده .

یک روز به این فکر اقتاد که پدرش ، حتما خیلی پیر شده وباید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود.اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی ازاین بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند وبه امور رسید گی نماید . هنگامی که به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق وکاغذ های مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود ودر آنجا ، همان انجیل قدیمی را باز یافت در حالی که اشک می ریخت انجیل را باز کرد وصفحات آن را ورق زد وکلید یک ماشین را پشت

جلد آن پیدا کرد . در کنار آن ،یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی

برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود وروی آن نوشته شده بود :تمام مبلغ پرداخت شده است .

چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار

داریم رخ نداده اند .

نویسنده : صدف ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ داستان آموزنده - هر مانعی می تواند یک شانس باشد

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."

نویسنده : صدف ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد